دیروز حال عجیبی داشتم ، نمی دونم مثل سرگردانی !!!
کلاس که بودم فضای اونجا خیلی کمکم کرد که یه کم خودمو جمع و جور کنم ... هنوز به حرف هایی که در این کلاس زده می شه اعتقادی ندارم چون خودمم باید تجربه کنم ... تقریبا همه جور آدم و با هر سنی که بگید در این کلاس وجود داره !! و بیشتر هم ترم بالایی ها هستن ... نمی دونم هنوز شک دارم ولی اون ها رو که می بینم تردیدم کمتر می شه ...
فعلا که تاثیر خوب داشته ، دیروز راجب این موضوع صحبت می کردیم که وقتی مردیم ، تو اون دنیا خدا راجب چی می پرسه ؟؟؟ راجب تراز های علمیمون ، راجب مقدار پول در حساب بانکیمون ؟؟؟ و ... راجب کمیت سوال می شه یا کیفیت ؟؟؟؟؟
نمی دونم !!! با اینکه همه می دونیم بحث سر کمال ولی چرا بهش عمل نمی کنیم به رفتارهای والای انسانی که مخصوص یه اشرف مخلوقاته ... کوچکترین حرفش ... فکر کنید دم ظهر ! دو موضوع اعلام می شه ؟؟ اگه الان مراجعه کنید به شما یک ماشین پرادو !!! داده می شه ، و از طرف دیگه وقت نماز اول وقته !!! خدا وکیلی اول کدومو انجام می دیم !!!! هر دو این ها در یک زمانه ولی شما فقط می تونید در یک جا باشید ...
اینها حرف های دیروزه :
تا به حال براتون اتفاق افتاده که روندتون کند بشه !! آدم مرتبا تلاش می کنه که روند این حرکت رو تغییر بده ولی نمی شه انگاری تازه بدتر هم می شه !!
برای منم همین جوری شده !!
می دونم چی می خوام ولی موقع عمل انجام نمی شه !!
حالا می خوام بنویسم بلکه نوشتن تاثیر بیشتری بذاره ، و منو موجاب به انجام دادن برخی از کاری های نیمه تمام !!
می گن هر کاری که با عشق انجام بشه ، بهترین نتیجه رو داره !! می خواد از کوچکترین کار تا بزرگترین کار باشه !! باید با عشق همراه باشه ، دوست داشتن با عشق ورزیدن فرق می کنه ، اون چیزی که به نتیجه می رسونه ، عملی رو عشقه !!!
دارم فکر می کنم چه چیزهایی رو دوست دارم و به چه چیزهایی عشق می ورزم ؟؟؟
راجب خودم می دونم که ، دوست ندارم تنها باشم ، برای با هم بودن هم خودم رو به آب و آتیش نمی زنم ، چرا که معتقدم هر کس همراهی داره که زمانش که برسه در کنار هم خواهند بود ...
شاید خنده دار باشه ، ولی بعضی مواقع واقعا دوست دارم تو خونه خودم باشم ، الانم تو خونه خودمم و مطمئنن هیج جایی به اندازه خونه پدر و مادر آدم امن و راحت نیست ، اما نمی دونم چرا هر چه قدر که می گذره احساس می کنم مهمانم !!! یه موقعه هایی واقعا دوست دارم فقط کار خونه بکنم غذا بذارم ، نظافت کنم و ... کارهایی که شاید عادی باشه ، الانم این کارها رو می کنم ولی زیر نظر سلیقه پدر و مادرم !!! البته به نظر من کار خونه و اداره اون به اندازه ای مشکله که به قول خود آقایون : خانوم ها مدار خانه هستن !!! حالا اگر یه زمین مدار خودشو از دست بده چی می شه ؟؟؟ همون بلا سر خونه بدونه مدار( بدون زن ) هم می یاد !!!
می گن یه دست صدا نداره !!! همه این مثل و شنیدیم ، و من با تمام عمق وجودم حس کردم !!!
می دونم توانایی های یک انسان خیلی بیشتر از اون چیزی هستش که من و شما در خودمون سراغ داریم ، اما من خودم خیلی وقت ها دوست دارم کارهامو با کس دیگه ای مرور کنم ، دیدید آدم وقتی دو نفره یا حالا بیشتر انرژی برای ادامه خیلی از کارها که در اول براش سخت بوده راحت تر می شه و شاید خیلی راحت تر و سریع تر به اون چیزی که می خواد برسه !! منم خیلی استعداد ها در خودم سراغ دارم ولی بعضی مواقع واقعا حس می کنم حضور یک نفر و حرفاش چه قدر می تونه در روند سریع تر من کمک باشه !!!
مثلا من خودم می دونم طراحیم خوبه و خیلی خوب با قلم نوری کار می کنم ولی همین که می خوام یه کار جدید شروع کنم صد مرتبه میمیرمو زنده می شم ... ولی می بینم کسی که از بیرون به قضیه من نگاه می کنه برخی مواقع راهنمایی هاش انقدر کمک حالم می شه که شاید اگه خودم صدمرتبه مرور می کردم نمی شد !!!
کند شدم ، شاید دلیل اون همراه به وجود اومدن یه انگیزس !!! نمی خوام همه چیزو به اون ربط بدم اما می خوام بگم که مهمه !!! چون فکر که کنید می بینید تلاش یک نفره به چه جایی می خواد برسه برای حفظ و بقای چه چیزیه فقط خودمون ، آیا این راضی کنندس !!! فقط خودمون ...
نمی دونم چرا نمی تونم برنامه های توی ذهنمو جمع و جور کنم ، نمی دونم چرا تمرکز ندارم ، نمی دونم چرا حالت سکون رو در خودم بیشتر احساس می کنم ... نمی دونم ...
اما اینم می دونم که وقتی بیشتر دست و پا می زنم بیشتر فرو می رم تا نجات پیدا کنم !!!
باید چی کار کنم !!! بین چیزهایی که دوست دارم و چیزهایی که دوست ندارم ، بین چیزهایی که عاشقش هستم و نیستم فاصله انقدر کم شده که تبدیل به یک باریکه موشده ، همین فاصله کم منو در تصمیم گیری برای خیلی چیزها مردد کرده ...
خدایا کمکم کن ، خواهش می کنم تو دستمو بگیر و راه و بهم نشون بده ! خواهش می کنم