تبليغاتX
انتظار...

انتظار...

امروز زندگی را آغاز کن !

 

۲ روزه می خوام از اتفاقاتی که افتاده بنویسم اما هنور حس نوشتنو ندارم !!!

می گن شروع کن خودش کم کم میاد !!!

اخه چه جوری !!!

امسال مطمئنن سال بهتر از سال گذشته خواهد بود ، ای کاش بهار انقدر زود گذر نبود .. باید قدر دونست مثل لحظه لحظه زندگی !!!

امیدوارم همه در سلامتی کامل و دلی شاد سال جدید رو سپری کنن ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 8:9  توسط آذر  | 

 

همه‌ی کلمات

معنای تو را می‌دهند

مثل گل‌ها همه

که بوی تو را پراکنده‌اند

 

سکوت کرده‌ام

که فراموشت کنم

اما مدام

مثل زنبوری سرگردان

رانده از کندویش

دورِ گلم  می‌گردم

 ...

از : شهاب مقربین

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 13:30  توسط آذر  | 

 

کسانی هستند که با ما صحبت می کنند و ما به آنها گوش نمی دهیم ، کسانی هستند که ما را آزار می دهند و جراحت ماندگاری باقی نمی گذارند ، اما کسانی هم هستند که تنها سرراه زندگی ما قرار می گیرند و مهر و نشان شان را برای همیشه بر ما می گذارند .

سیسینیا میرنر ...

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 10:51  توسط آذر  | 

 

رضا ... خیلی دلتنگتم .................... خیلی !

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 15:28  توسط آذر  | 

 

جنب و شوش !!!

دم عید ... عید ۱۳۸۸ !!!!!

اصلا باوم نمی شه چه قدر زود می گذره !!!

امروز تدریش دارم ، تا ساعت ۱۰ گفته باید حتما سر کار باشم ، بعد یک ساعته باید از شمالی ترین قسمت تهران به جنوبی ترین قسمت تهران برم !!!!

می تونست بگه نیام و از حقوقم !!!!! کم کنه ، اما خود خواهی سر و ته نداره !!!

مطمئنن امروز اضطراب کمی همراه خواهد بود ...

رضا احساست می کنم ، فکر نمی کنم ، احساست می کنم ، هستی ، نزدیک ... می گن آدم چیزی رو جذب می کنه که احساس می کنه ... من از صبح تا شب نشستم فقط به تو فکر کنم ولی هستی خیلی واضح !!! دلم برات تنگ شده ... اما قابل تحمل ...

فقط امیدوارم مواظب سلامتیت باشی ، چون برات اصلا شرایط استرس زا خوب نیست ، خودت بهتر می دونی چرا !!!!

هر جا که هستی امیدوارم شاد ، سلامت و موفق باشی ..

امیدوارم منم امروز روز پر از موفقیت و شادی آمیزی را رو به رو داشته باشم ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 7:52  توسط آذر  | 

 

دیروز حال عجیبی داشتم ، نمی دونم مثل سرگردانی !!!

کلاس که بودم فضای اونجا خیلی کمکم کرد که یه کم خودمو جمع و جور کنم ... هنوز به حرف هایی که در این کلاس زده می شه اعتقادی ندارم چون خودمم باید تجربه کنم ... تقریبا همه جور آدم و با هر سنی که بگید در این کلاس وجود داره !! و بیشتر هم ترم بالایی ها هستن ... نمی دونم هنوز شک دارم ولی اون ها رو که می بینم تردیدم کمتر می شه ...

فعلا که تاثیر خوب داشته ، دیروز راجب این موضوع صحبت می کردیم که وقتی مردیم ، تو اون دنیا خدا راجب چی می پرسه ؟؟؟ راجب تراز های علمیمون ، راجب مقدار پول در حساب بانکیمون ؟؟؟ و ...  راجب کمیت سوال می شه یا کیفیت ؟؟؟؟؟ 

نمی دونم !!! با اینکه همه می دونیم بحث سر کمال ولی چرا بهش عمل نمی کنیم به رفتارهای والای انسانی که مخصوص یه اشرف مخلوقاته ... کوچکترین حرفش ... فکر کنید دم ظهر ! دو موضوع اعلام می شه ؟؟ اگه الان مراجعه کنید به شما یک ماشین پرادو !!! داده می شه ، و از طرف دیگه وقت نماز اول وقته !!! خدا وکیلی اول کدومو انجام می دیم !!!! هر دو این ها در یک زمانه ولی شما فقط می تونید در یک جا باشید ...

 

اینها حرف های دیروزه :

 تا به حال براتون اتفاق افتاده که روندتون کند بشه !! آدم مرتبا تلاش می کنه که روند این حرکت رو تغییر بده ولی نمی شه انگاری تازه بدتر هم می شه !!

برای منم همین جوری شده !!

می دونم چی می خوام ولی موقع عمل انجام نمی شه !!

حالا می خوام بنویسم بلکه نوشتن تاثیر بیشتری بذاره ، و منو موجاب به انجام دادن برخی از کاری های نیمه تمام !!

می گن هر کاری که با عشق انجام بشه ، بهترین نتیجه رو داره !! می خواد از کوچکترین کار تا بزرگترین کار باشه !! باید با عشق همراه باشه ، دوست داشتن با عشق ورزیدن فرق می کنه ، اون چیزی که به نتیجه می رسونه ، عملی رو عشقه !!!

دارم فکر می کنم چه چیزهایی رو دوست دارم و به چه چیزهایی عشق می ورزم ؟؟؟

راجب خودم می دونم که ، دوست ندارم تنها باشم ، برای با هم بودن هم خودم رو به آب و آتیش نمی زنم ، چرا که معتقدم هر کس همراهی داره که زمانش که برسه در کنار هم خواهند بود ...

شاید خنده دار باشه ، ولی بعضی مواقع واقعا دوست دارم تو خونه خودم باشم ، الانم تو خونه خودمم و مطمئنن هیج جایی به اندازه خونه پدر و مادر آدم امن و راحت نیست ، اما نمی دونم چرا هر چه قدر که می گذره احساس می کنم مهمانم !!! یه موقعه هایی واقعا دوست دارم فقط کار خونه بکنم غذا بذارم ، نظافت کنم و ... کارهایی که شاید عادی باشه ، الانم این کارها رو می کنم ولی زیر نظر سلیقه پدر و مادرم !!! البته به نظر من کار خونه و اداره اون به اندازه ای مشکله که به قول خود آقایون : خانوم ها مدار خانه هستن !!! حالا اگر یه زمین مدار خودشو از دست بده چی می شه ؟؟؟ همون بلا سر خونه بدونه مدار( بدون زن ) هم می یاد !!!

می گن یه دست صدا نداره !!! همه این مثل و شنیدیم ، و من با تمام عمق وجودم حس کردم !!!

می دونم توانایی های یک انسان خیلی بیشتر از اون چیزی هستش که من و شما در خودمون سراغ داریم ، اما من خودم خیلی وقت ها دوست دارم کارهامو با کس دیگه ای مرور کنم ، دیدید آدم وقتی دو نفره یا حالا بیشتر انرژی برای ادامه خیلی از کارها که در اول براش سخت بوده راحت تر می شه و شاید خیلی راحت تر و سریع تر به اون چیزی که می خواد برسه !! منم خیلی استعداد ها در خودم سراغ دارم ولی بعضی مواقع واقعا حس می کنم حضور یک نفر و حرفاش چه قدر می تونه در روند سریع تر من کمک باشه !!!

مثلا من خودم می دونم طراحیم خوبه و خیلی خوب با قلم نوری کار می کنم ولی همین که می خوام یه کار جدید شروع کنم صد مرتبه میمیرمو زنده می شم ... ولی می بینم کسی که از بیرون به قضیه من نگاه می کنه برخی مواقع راهنمایی هاش انقدر کمک حالم می شه که شاید اگه خودم صدمرتبه مرور می کردم نمی شد !!!

کند شدم ، شاید دلیل اون همراه به وجود اومدن یه انگیزس !!! نمی خوام همه چیزو به اون ربط بدم اما می خوام بگم که مهمه !!! چون فکر که کنید می بینید تلاش یک نفره  به چه جایی می خواد برسه برای حفظ و بقای چه چیزیه فقط خودمون ، آیا این راضی کنندس !!! فقط خودمون ...

نمی دونم چرا نمی تونم برنامه های توی ذهنمو جمع و جور کنم ، نمی دونم چرا تمرکز ندارم ، نمی دونم چرا حالت سکون رو در خودم بیشتر احساس می کنم ... نمی دونم ...

اما اینم می دونم که وقتی بیشتر دست و پا می زنم بیشتر فرو می رم تا نجات پیدا کنم !!!

باید چی کار کنم !!! بین چیزهایی که دوست دارم و چیزهایی که دوست ندارم ، بین چیزهایی که عاشقش هستم و نیستم فاصله انقدر کم شده که تبدیل به یک باریکه موشده ، همین فاصله کم منو در تصمیم گیری برای خیلی چیزها مردد کرده ...

خدایا کمکم کن ، خواهش می کنم تو دستمو بگیر و راه و بهم نشون بده ! خواهش می کنم

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 8:32  توسط آذر  | 

 

در زندگی هایمان باید زندگی دوگانه ای داشته باشم و درقلب هایمان خونی دوگانه ، شادی همراه با رنج ، خنده همراه با اندوه ، مثل دو اسبی که به یک ارابه بسته شده اند و هریک دیوانه وار ، ارابه را به سوی خود می کشند . ...

کریستسن بوبن

روز دوشنبه اولین روز تدریس من در دانشگاه بود ... در دانشگاه ....

نمی دونم هم دلشوره داشتم و هم نه ... ولی جالب بود ... بین این همه کار تکراری وقفه جالبی بود ...

این واحد درسی رو ۲ استاد تدریس می کنه ، من و دوستم ...نمی دونم باعث خوشحالی یانه ولی کلاس من شلوغ تر از کلاس دوستمه ... ما هر دو ترم پیش اسیستانت بودیم ... بچه ها با من تا الان ارتباط خوبی رو برقرار کردن ... امیدوارم بتونم از عهده کارم بر بیام ، خودم همیشه از این استادهای بی سواد گله مند بودم ... خدایا کمک کن که به عنوان یه استاد بی سواد مطرح نشم ... !!!!

دلم می خواد زودتر از این جا برم !!!!

بعدش به عنوان هدیه رفتم برای خودم یک کتاب به اسم دیوانه وار از بوبن خریدم ، جمله بالا از اون کتاب بود ...

تو این چند روزه کلی حرف داشتم ولی وقتی موقع نوشتن می شه ، نمی دونم چرا از ذهنم می پره ، ای کاش به ذهن آدم یه چیزی وصل بود هرچی آدم فکر می کرد خود به خود نوشته می شد !!!

دنبال کاری هستم که بتونم تصویر سازی کنم ... اینا رو اینجا می نویسم چون شاید به چشم کسی بیاد ، خودمم دنبالشم ولی باید وقت گذاشت و برای مصاحبه رفت ....

امروز روز آرومیه چون بین دو تعطیلی افتاده !!! وگرنه باید الان اینجا کوهی از کار ریخته باشه !!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 13:53  توسط آذر  | 

 

دیروز بعد از مراسم همایش ، یه ضیافت شام در سعد آباد برقرار بود ...

کارفرمام تلفن کرد که بعد از ساعت کاری منزل نرمو برم تا با اون ها برم اون جا ...

رفتم ...

هم خوب بود و هم بد ... خوبش در محیط سعدآباد بود که شبش واقعا رویایی تر از روزشه ولی بدش در همون اصراف کاری ها بود ...

نمی دونید چه قدر غذا اصراف شد ، ولی اگر این اصرافات نبود ، حقوق به تاخیر افتاده چند نفرمونو می تونستن بدن !!!

من خودم الان دوماه که حقوقم به تاخیر افتاده ، دفعه قبلم حوق ۳ ماه و در ماه ۴ دادن !!!!

حالا خوبه من مرد نیستم و یا اینکه مسولیت خانواده بر دوشم نیست !!!!

دیروز تو سعد آباد با اون محیط دل انگیزش خیلی به یادت بودم ، خیلی ... نمی دونم هستی یا نیستی !!! اما حتی خیالتم برام لذت بخش بود ... دیگه خودم و با تو نمی بینم ... هر چی هست خاطرس !! چقدر زود همه چی می گذره !!!

آخر ساله !!! در محل کاری من که تا دلتون بخواد همایش برپاست ، فکر کنم موندن با بودجه چی کار باید کرد ، بعد از این دو تا همایش دیگه برپاست !!!!!

رضا می دونم سر تو هم شلوغه ، الان اوج کارای تبلیغاتیه ... امیدوارم تو همه کارات موفق باشی ...

کتاب آسمانی سوره ی انعام 59

و کلیدهای غیب نزد اوست, کسی جز او آنرا نمیداند, و هرچه در خشکی و دریاست میداند و هیچ برگی نمی افتد مگر آنکه بدان آگاه است و هیچ دانه ای در تاریکیهای زمین و هیچ تر و خشکی نیست مگر اینکه در کتابی روشن درج است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 8:1  توسط آذر  | 

دلتنگم

برای اون روزها که دستهات رو محکم میگرفتم و فکر می کردم دنیا تو دستهای منه !
.
.
.
دستهایم را به زانو می گذارم و ....

همایش بین المللی !!!!!!!!!!!!!!!!!!! ما امروز برپا می شه !!!!

من به همون دلیلی که گفتم محترمانه ازم خواستن که نباشم !!!!!

نمی دونم ولی اینم روزگاری ست که باید فعلا پزیراش بود ...

امروز هوا حسابی گرفتس !! ای کاش می بارید ...

ای کاش امروز بیرون بودم     ای کاش امروز ....

امروز چه بخوام و چه نخوام باید اینجا باشم . توی این دور روز فهمیدم که چقدر دنیای آدم های اطرافم

کوچیکه . چقدر آدم ها حقیر شدن ... چرا که برای بزرگ دیده شدن خودشونو به آدمهای بزرگ وصل می کنند ولی تلاشی برای بزرگ شدن نمی کنند ... کاری نمی کنند که دیگران بخوان در کنار اونها باشن ...

...

 فال امروز خودم : كسی نیست كه آرزوی خوشبختی و سعادت نداشته باشد شاید خوشبختی تو در خوشبخت كردن دیگران باشد پس كوشش كن تا با سعادتمند كردن دیگران خود به خوشبختی بزرگتری دست یابی.

شاید واقعا من باید اول باید باعث خوشبختی و شادی دیگران باشم و بعد خدا التافشو به من هم نایل کنه !!!!

الان ساعت ۱:۲۳ دقیقه ظهر روز شنبه هستش .... تقریبا یک دو ساعت قبل با یکی از دوستان اینترنتی صحبت می کردم که احساس کردم ناراحت شد از حرفام . من منظوری بهش نداشتم فقط حرفم این بود نسخه زندگی هر کسی دست خودشه و البته در پیچیدنش ولی برخی از مواقع هم شرایطی اهمال می شه که چه بخوای و چه نخوای هست و توی نسخه ما قرار می گیره ... راهنما هم زمانی راهنمایی هاش می تونه راه جلو ما بزاره که همه ماجرای زندگی ما رو تا کوچکترین و جزئی ترین مسئله ما رو بدونه !!! نمی دونم شاید دوستم درست می گه که اول و آخر باید هر چی دلت گفت عمل کنی و به دیگران کاری نداشته باشی !!!

تا الانش که همه چی در سکوت گذشته . ... خیلی خوب بود من کلی کار عقب مونده رو به پایان رسوندم

امیدوارم همه لحضاتی در سکوت و آرامش داشته باشن ... من امروز معنای آرامش و بیشتر از روزهای دیگه حس کردم ...

 


 

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 7:54  توسط آذر  | 

 

توی این یک هفته روزی در حدود ۱۶ ساعت پای کامپیوتر بودم ، به نظر خودم فاجعه !!!

دیروز از نظر کاری واقعا روز فشرده ای بود من فقط در حدود ۱۰ دقیقه صرف ناهار کردم همین ، گرفتار گوش درد و عارضه ای دیگه ای هم شدم که تاشبش فقط از درد به خودم می پیچیدم !!!!

تو این هفته دوبار خواب محیط کاری مو دیدم و هر دوبارم عین همون اتفاق افتاد !!! اولیش مربوط به همکارم بود و دو میش مربوط به خرابی آسانسور ... یه کم ترسیدم !!! امیدوارم سومیش به خیر بگذره !!!

دیشب وقتی رسیدم خونه یه قرص مسکن و از ساعت ۸ تا ۶ صبح امروز به خواب رفتم ... فقط می خوام بخوام ...

بنا به گفته روسا ، برای حضور در همایشی که از روز شنبه تا ۲شنبه در این سازمان برپاست ، و سران مملکت حضور به همراه می رسانند ، خانم ها باید چادر سر کنند !!!!!!!!!!!!!!!!! فکرشو بکنید !!

خاک بر سرما ، آخه بابا چادر مال این عرب های ( ... ) بود کردن سر ما ، اونوقت خودشون ....

بگذریم به رئیسم گفتم من اینکارو نمی کنم من حجابم کامله ... حاضرم در این مراسم هم نباشم ، ...

شماها بگید آخه باید چی کار کرد !!!!؟؟؟؟

بگذریم از اینها ، یکی از دوستام که مدیر عامل یک شرکت تولید کننده مواد سلولزی هستش ( شرکت معروفه !) کار مشاوره هم انجام می ده ، گویا ایشون به زودی همایشی داره که البته ادامه ۳ همایش قبلی هستش که برگزار شده ، در رابطه با ارتباط دختر و پسرا !!!! این و نوشتم برای دوست عزیزی که می دونم اینروزا به راهنمایی احتیاج داره ، هر موقع زمانش تثبیت شد ، می گم تا اگه دوستان تمایل داشتن شرکت کنن ...

به رضا روز سپندارو تبریک گفتم ، اس ام اسی ... البته انتظار جواب نداشتم ... اونم نداد !!! نمی دونم چرا اینکارو کردم ... ولی بعدش فکر کردم شاید بانی خیر بشم تا ایشون یادش بیوفته و به خانوم آینده تبریک بگه !!! به هر حال نه ناراحت شدم و نه خوشحال !!!

من هنوز از خدا بهترین ها رو می خوام ، بهترین هاااااااااااااااااااااااااااااااااا

امروز روز متفاوتی می شه !!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 7:51  توسط آذر  |